تبلیغات
لاشک(کجور مازندران) - حکایت دختری‌ به نام مینا که دلداده پلنگ می‌شود
لاشک(کجور مازندران)
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :
نویسندگان
نظرسنجی
سایه محبت خود را از ما دریغ نفرمایید و نظر خود را در مورد این وبلاگ اعلام کنید.








قصه‌ مینا و پلنگ حکایت دختری‌ است به نام مینا که دلداده پلنگ می‌شود و پلنگ هم در تب عشق‌اش می‌سوزد، با پایانی از گلوله و گریز .

داستان مینا و پلنگ در ادامه مطلب
مینا - دختر كندلوسی- صدای خوبی داشت و هر شب در اتاق خود آواز می خواند.پلنگ شیفته آواز او بود و به نزدیک پنجره می آمد و به آواز مینا گوش می داد و...

 

روزی حسب اتفاق از آن قصه با کلارا خانس سخن می‌گفتم، از من خواست که ترانه‌ی مینا و پلنگ را با ترجمه روی نوار بخوانم و چنین کردم.

 

چند ماه بعد شعری به دستم رسید که نام شب پلنگ را بر پیشانی خود داشت. مینا و پلنگ قصه‌ عشق یک انسان و یک حیوان است.

 

شگفتی این حکایت آن‌جا رخ می‌نماید که بدانیم در این قصه پلنگ با هویت خود به عنوان پلنگ در متن حضور دارد، پریزاده‌ای یا دیوی نیست که تغییر شکل داده و پلنگ شده‌است یا حتی انسانی مسخ‌شده و به قالب پلنگ در آمده نیست‌.

 

آن‌چه این قصه بر آن مویه می‌کند، از دست رفتن فردیت در برابر ارزش‌های تثبیت‌شده‌ی اجتماعی است. جامعه‌ی آشفته، عاشقان را به نام عرف قربانی می‌کند تا خود را حفظ کند.

 

آن‌ها را قربانی می‌کند، چرا که این رابطه را خطری برای خود تلقی می‌کند. قصه‌ی مینا و پلنگ، حماسه‌ فردیت‌ است. شعر شب پلنگ، از همین حماسه سخن می‌گوید.

 

شعر درست از لحظه‌ی گریز پلنگ در سکانس پایانی داستان آغاز می‌شود، شعری بی‌انتها، گشوده و سیال از حماسه‌ی جستجوی خویشتن در میانه‌ی بلوای هراس، گلوله و گریز. در این شعر، هم شکارچیان در جستجوی پلنگ‌اند، هم مینا.

 

پلنگ این شعر، گاه رخت انسان به تن می‌کند و در هیئت شاعری جسور و وحشی ظاهر می‌شود و گاه پلنگ محضی‌است که اختفا گزیده‌است و می‌تواند هرجایی رخ نماید. قسمت اول: هیچ غریبه ای کندلوس را نمی شناخت. راه دهکده را هیچ پای بیگانه ای نپیموده بود.به خیال هیچ کس نرسیده بود که در دامان سبز جنگل , ته یه دره دور افتاده و غریب , آدمهایی هم بدنیا می آیند , عاشق می شوند, زندگی می کنند و می میرند.همین غریبی و تنهایی بود که دلهای همهء آدمهای دهکده را مالامال از عشق و صفا و یکرنگی ساخته بود. پرنده ها را واداشته بود , دیوار به دیوار سفید و پاک کله چوها , لانه بسازند.

 

بی هیچ ترس و بیمی از تنهایی جوجه هاشان , از ویرانی ِ لانه هاشان. مردم دهکده آنچنان شیفته و دلباخته ی بهار بودند که هیچگاه پا روی گلبرگ ها نمی گذاشتند.

 

مست و بی قرار به ضیافت بهار می رفتند به تماشای حضور جانانه بهار. برای بهار آوار می خواندند . ترانه می سرودند و سر در گوش بهار زمزمهء عاشقانه سر می دادند. میان این همه یکرنگی و صفا , یک دل عاشق, راهش را از سایر دلها جدا کرده بود. به شبهای تنهایی و ماندن در کله چوی کوچکش , مونسی با دل تنهایش آنچنان انس گرفته بود,که مردم دهکده به پاس تنهایی او ، حتی از کنار دیوار کله چویش, رد نمی شدند.

 

این دل تنها , این دل عاشق, دل مینا , دختر بالا بلند و زیبا روی کندلوس بود. دختری با موهایی به رنگ تن بلوط , با نی نی چشمانی به رنگ دانه های سرخ انار , پوست صورتی مهتابی , قد و بالایی همانند درخت سرو , بلند و آزاد. مردم دهکده با مهربانی , مینا را با آوازش , با تنهایی اش , باور کرده بودند.

 

کمتر دستی , در شب های تنهایی و بیداری مینا , کوبه در کله چوی او را می کوبید. حتی در شب های سرد و بلند زمستان کندلوس. نه آنکه او غریبه با آنان بود , مینا میان قاب آینه دل ِ آدمهای ساده و پاک دهکده جا داشت. چشم و دل روشن و عاشق یکاک آنان بود. به جنگل که پا می گذاشت , پای درخت بلوط ِ پیر عاشق جنگل که می رسید , دستان پر التهاب و نیازش را گرداگرد قامت ایستاده بلوط , حلقه می کرد.

 

سرش را روی تن بلوط تکیه می داد, غرق در عطر تن بلوط به نجوای سر شاخه های درختان جنگلی گوش می سپرد که نسیم آرام صبح دست بر سر و رویشان می کشید و بیدارشان می کرد. مینا مثل اینکه دنبال گم گشته ای باشد, این سو و آن سوی جنگل سرک می کشید. در میانه راه, دخترکان دهکده را می دید که دست در دست یکدیگر , شاد و خندان راه پیوستن به جنگل را در پیش دارند. مینا بی اعتنا به آنان , مردمکان سرخ چشمانش را به زمین می دوخت. حسی مثل شرمساری , مثل غریبی, مثل گریز.

 

***


بهار ، کندلوس را گلباران کرده بود. جای خالی ، بر در و دیوار کله چوها باقی نگذاشته بود ، همه جا را گل نشانده بود . کندلوس شده بود مثل یک باغ بی در و پیکر ، یک باغچه پر گل. زنان دهکده ، خندان ، پای تنورهای داغ ، نان شیرین می پختند ، ترانه سر می دادند. با این همه ، هیچ کس در دهکده در اندیشه چگونه آمدن بهار نبود. اما مینا در آن شب انتظار ، لحظه ای از کنار پنجره ی کله چویش دور نشده بود.

 

در آن شب مینا دلش می خواست ، زیباترین ترانه و آواز را به پاس آمدن بهار بخواند. دلش از آنهمه روزها و شب های سرد و تاریک زمستان گرفته بود. نسیم ِ سحرگاه ِ دهکده ، مینا را تنگ در آغوش گرفت. او را با خود از دهکده بیرون برد. مینا مثل یک پرنده کوچک عاشق ، بال و پر زنان رو سوی جنگل پر کشید. به جنگل که رسید ، در ِ سبز جنگل که به رویش باز شد ، پا به مهمانی بزرگ بهار گذاشت.

 

دسته دسته ، گلهای وحشی را دید که همراه موسیقی وزش ِ نسیم َ ِ سحر ِ جنگل می رقصند. از شدت التهاب نای راه رفتن نداشت. سر بر پای بلوط گذاشت ، و دراز کشید. لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت. صدای پای ناشناخته ای به یکباره خیال او را دزدید. صدای پایی که خواب علف های نو رسیدهء جنگل را بر هم زد. بلند شد ، بی اختیار دور خودش چرخید. مثل آدمی که دنبال گم گشته ای بگردد ، هراسان در دل تاریک جنگل ، این سو و آن سو دوید. اما صدای پا را گم کرده بود. بغض ، گلویش را فشرد ، دلش مثل گلوی"مینای مِی " گرفت.

 

بعد از آن همه سالهای تنهایی ، بعد از آن روزهای دراز انتظار،‌ می دید ، دلش آنقدر کوچک شده است که به نیاز عشق ، به التهاب عاشقی گرفتار شود. اول بار بود که قلبش به شدت می تپید. کاش دوباره آن صدای پای نا شناخته را می شنید. صدای پائی که لابد به دیدار او آمده بود.

 

مینا ، نومید و دلشکسته ، باز به درخت بلوط عاشق پناه برد. سرش را به تن بلوط تکیه داد. بی اختیار زد زیر گریه. های های گریست. همراهش آواز سر داد، آوازی بلند. انگار می خواست با التماس ، آن صدای پا را صدا کند. با او راه بیفتد، به دور دست های جنگل رود. گم شود. اما آفتاب بهار ، همه چلچله های عاشق را در آسمان آبی ِ صبح به پیشواز مینا فرستاده بود ، به تسلای دل شکسته مینا.

 

سرخی مردمکان چشمانش که به آبی آسمان دوخته شد ، حضور شادمانه و مهربانانه چلچله ها را که دید، دوباره دلش باز شد. آفتاب رنگ پریده عصر بهار، هنوز از روی تن دهکده نپریده بود که مینا پا به دهکده گذاشت. نغمه و هیاهوی بلبلان بهار ، همچنان در دهکده بلند بود. یکراست رفت سراغ چشمه پرآب دهکده ، صورت داغ و ملتهبش را به آب چشمه سپرد. خنکای آب گونه های مینا را بوسید. چشمانش را در آب چشمه باز کرد. آب چشمه را سبز می دید، درست مثل سبزه های دشت.مینا نومید از یافتن آن صدای پای گنگ و مرموز ، نشست مقابل آب جویبار.

 

صورتش را در آینه جویبار ، لرزان و شکسته می دید. مثل اینکه سالها پیر شده باشد ، با خودش هم بیگانه شده بود. جوان ، سرخورده از پناه تخته سنگ بیرون آمد. آفتاب از دهکده راهش را کشیده بود و روی تن بلند البرز داشت خودش را به بلندای کوه می رساند. به خاطر آن همه درد و رنج و فراق ، به آن همه انتظار و شوق آمدن بهاری که بیاید و درِ کله چوی مینا را بکوبد، و او را دوباره به دشت و جنگل و کوه بکشاند. اما دوباره می دید بهار هم در برابر عصیان و گریز مینا ناتوان است.

 

پلنگ، درسیاهی شب جنگل ، عاصی و بی قرار ، گرداگرد ِ خود می چرخید. نا و توان هیچ جست و خیزی را نداشت. دستها و پاهایش به سختی روی زمین کشیده می شد. حال یک شکار زخم خورده و مجروح را داشت.تمام روز را در جنگل ، آواره مانده بود ، به انتظار آمدن شب ، تولد سحر در جنگل تا که مینا بیاید ، آواز سر دهد ، مینا را ببیند ، آوازش را بشنود ، از خود بی خود شود. سحر داشت آرام آرام به جنگل می رسید.

 

پلنگ آهسته از جنگل بیرون زد، بی واهمه و ترس از حضور شکارچی های به کمین نشسته. بر بلندای تپه جنگل که رسید ، دهکده کندلوس را دید که در بغل تنگ و سیاه شب ، به خواب رفته است ، یک خواب سنگین. تا مدتها به تماشای دهکده ایستاد. مردمکان سرخ چشمانش ،تا دور دستهای دهکده را کند و کاو کرد،دلش بی تاب دیدار مینا بود. آواز مینا از فاصله های دور به گوشش رسید. صدا هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد. پلنگ داغ شد ، تنش لرزید ، میخکوب زمین شد. لحظه ای هراسان به خود آمد. بیم و ترس آنکه مینا با دیدنش از مقابل او بگریزد ، یا که هرگز پا به جنگل نگذارد ، او را وادار به گریز کرد. رفت و در پناه بلوط پیر عاشق ، پریشان و مضطرب ، در انتظار رسیدن مینا به سر برد.

 

مینا به نزدیکی های جنگل که رسید ، بی اختیار تنش شروع به لرزیدن کرد. بی آنکه بخواهد ،‌ صدای آوازش را بلند و بلندتر کرد. دوباره به آن صدای پا افتاده بود. با آنکه آن صدای پا را نمی شناخت اما نمی دانست چرا دوست دارد باز آن صدای پا را بشنود. مینا احساس اسیری می کرد می دید که جایی دلش گرفتار شده ، کجا ؟ نمی دانست. به جنگل که پا گذاشت ، آنقدر در التهاب شنیدن دوباره آن صدای پای غریب و ناشناخته بود که حوصله شکستن شاخه های خشک درختان و جمع کردن هیزم را هم نداشت. یکراست رفت سراغ درخت بلوط پیر عاشق ، پای درخت بلوط نشست، برای بلوط آواز خواند ، یک آواز عاشقانه بلند.

 

***

مینا با این همه ، مقابل چشم بیدار و خیره بلوط پیر عاشق احساس شرم کرد . نمی خواست بلوط سبز، شاهد التهاب و هیجان او باشد . آخر، او عاشق بلوط بود و بلوط هم تنها عاشق آشنا و صبور او . بی اختیار گریست، گریه ای آرام و بی صدا، قطره های اشک بر گونه های برجسته و خون رنگش جاری شد.

 

به سختی توانست از تن درخت بلوط پیر عاشق جدا شود . مینا با بلوط پیر که فاصله گرفت، آسیمه سر در تاریک ـ روشن سپیده صبح جنگل، پا به گریز نهاد . جوان، از قاب پر گل کله چویش، آسوده خیال از خواب آدمهای دهکده، چشمان مشتاقش را به راه جنگلی دوخته بود. به امید بازگشت مینا از جنگل. به شوق دزدیدن لختی تماشای او . جوان، احساس درماندگی می کرد .

 

احساس نابرابری عشق . می دانست حریفِ دلِ بزرگ و روح بی قرار مینا نیست . دل پلنگ گرفت . راه افتاد به سوی تاریک ترین مکان جنگل . می خواست روز را نبیند . دلش برای سیاهی و شب پر می کشید، برای آمدن سحر و شنیدن آواز مینا . کاش می توانست آسوده و بی هراس، پا به دهکده بگذارد، به همه مردم سلام کند . پا به پای مینا به دشت برود. قدم به کله چوی مینا بگذارد .

 

پای چشمه آب دهکده بنشیند . مینا برایش آواز بخواند . مینابی تاب رسیدن سحر بود. او جنگل را، همه جانداران جنگل را دوست می داشت . اهل خانواده جنگل بود .مینا از اینکه غریبه ای حریم امن جنگل را شکسته است، دچار خشم و تردید شده بود. مینا از نیرنگ و دام آن غریبه، وحشت داشت . سرانجام تصمیم گرفت راهی جنگل شود. با همه توان با آن غریبه مرموز بجنگد . میان راه آواز می خواند . اما نه آوازی شاد و عاشقانه . آوازش به فریاد یک پهلوان میانه میدان رزم می مانست .

 

می خواست بجنگد، با همه حیله ها نیرنگ ها، با همه بدی ها . جوان، پشت بوته بلند درختی، میان راه جنگل، در انتظار دیدن مینا پنهان شده بود . می خواست در این سحرگاه، سر راه مینا را بگیرد . با دلیری، رو در روی مینا، راز کهنهء روزها و ماههای طولانی دلدادگی اش را فاش سازد . مینا را خوب می شناخت، پاکی و صداقت و غرور مینا را باور داشت . می ترسید لب به اعتراف بگشاید و مینا او را به باد طعنه و شماتت بگیرد، برای همیشه نومید و سر خورده شود .

 

آواز مینا از دور دست راه جنگلی، سکوت سحر را می شکست. مینا را دید، همو بود، مثل همیشه تنها . مینا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد، بر خلاف سحرهای دیگر آوازش می لرزید . گویی داشت فریاد می کشید . پا بر زمین می کوبید، هر دو دستش به نشانه اعتراض و خشم در هوا می چرخید . مثل اینکه داشت با ستاره ها، با ماه، با آسمان می جنگید . لحظه ای همه وجود جوان، یخ زد و مثل یک تخته سنگ، بی رمق بر زمین افتاد . جوان، باور کرد که مینا حضور پنهان او را دریافته است .

 

مینا که دور شد، جوان پا به گریز گذاشت، در راه تاریک جنگل گم شد . با مرگ هر ستاره ای، انگار که ستاره ای پر نور در دل پلنگ متولد می شد . وقت دیدار مینا داشت نزدیک می شد . آواز مینا یکباره از دوردست جنگل به گوش پلنگ رسید، پلنگ ساکت شد، لال و بی حرکت . آواز مینا مثل مرهمی بر زخم دل و روحش نشست، آرام و ساکتش ساخت . مینا عاصی و بی قرار، نفس زنان، بی هدف لابلای درختان تودر توی جنگل می دوید . مینا بی اعتنا به حضور بهار در جنگل، آواز و نغمه هیچ پرنده ای را نمی شنید . لحظاتی بعد، ترسی غریب به دل مینا راه پیدا کرد .

 

اگر جنگل با او قهر می کرد، اگر به دلیل آن همه خشم و هجوم بی دلیل، او را نمی بخشید، در ِ سبزش را به روی او می بست، زندگی دیگر برایش مفهومی جز مرگ و نیستی نداشت . مینا را سالهای سال، جنگل در دامن سبز خود پرورانده بود، غم یتیمی و بی پناهی را از دل مینا زدوده بود . او را نوازش کرده بود، بوئیده بود و بوسیده بود . مقاومت و صبوری را جنگل به او یاد داده بود، چندان که مفهوم عشق را، بلوط پیر عاشق جنگل به او آموخته بود . مینا، همچو گنه کرده ای، شرمسار از گستاخی و خطا گریه کنان افتاد روی تن خیس خاک جنگل، بر پای درختان بوسه زد و التماس کرد تا او را ببخشند .

 

چشمان پر نور و خیره پلنگ، خیس ِ خیس شده بود . می دانست این همه خشم و عصیان و فریاد مینا را صدای پای او، داغی نفس های کشدار او سبب شده است . او دنیای آرام و بی خیال مینا را آشفته کرده بود . پلنگ، بیزار از آن همه گستاخی و نیاز، وامانده و درمانده از حقیقت تلخ عصیان مینا، بر خودش می پیچید . پلنگ، جسم بی حرکت و بی رمق مینا را که میان جنگل افتاده دید، لحظه ای به باور مرگ مینا افتاد . اگر مینا مرده باشد؟ اگر دیگر برای همیشه آوازش را نشنود ؟

او هم باید که از جنگل برای همیشه فرار کند، دست از زندگی و حیات بشوید .پلنگ می دانست که بعد از مینا، زندگی اش جز چرخیدن و پرسه زدن های بیهوده در گوشه و کنار جنگل، جز به انتظار طعمه نشستن و کمین کردن، دریدن و ریختن خون مظلومترین و معصومترین جانداران جنگل، حاصل و معنای دیگری ندارد . از کجا که مینا زنده نبود ؟ اگر نزد مینا می رفت، شاید مینا از وحشت دیدار او پا به فرار می گذاشت و می گریخت . شاید هم از بیم به یکباره دیدن او جان می سپرد . چنگال پرقدرت تردید و دودلی، گلوی بغض گرفته پلنگ را می فشرد . سرانجام تسلیم فرمان دلش شد . دل می گفت که نزدیک مینا شود و خودش را آشكار سازد.

 

***


مینا در عالم بی حسی و اغما، داشت خواب می دید. خواب یک جنگل سوخته . خواب می دید که تند بادی سیاه، رو سوی دهکده معصومش کندلوس وزیدن گرفت، یکباره تمام گلها را به تاراج برد. به یکباره جیغ کشید،چشمهایش را باز کرد.

 

آفتاب صبح جنگل، مهربان، با گذر از لابلای شاخه های سبز درختان، روی تن و صورت مینا نشسته بود،آرام آرام، یاد آن سحر به خاطرش می آمد، یاد آن همه عصیان بیهوده، آن خشم بی امان.دوباره دلش گرفت. بغض گلویش را فشرد.لحظه ای تصمیم گرفت، ازجنگل پا به فرار بگذارد، برای همیشه با جنگل وداع کند. سرتا پای وجود مینا به زمین جنگل دوخته شده بود.

 

گرفتار و اسیر خیال و اندیشه های گنگ بودکه بار دیگر، گرمی نفس های داغی را پشت گردنش احساس می کرد، گرمای نفس های موجودی زنده است که وجود او را می سوزاند. سوختنی که برایش مطبوع بود، حس حیات و زندگی به او می بخشید.

 

به او توان حرکت و بلند شدن می داد و خون یخ زده رگهایش را در تن بی جان و بی رمقش به جریان می انداخت. مینا به آرامی سرش را از روی علف های خیس جنگل برداشت. به سختی کمر راست نمود. نگاهی ناباورانه به اطراف انداخت. به یکباره خشکش زد. نی نی سرخ چشمانش به سرخی چشمان یک پلنگ دوخته و یکی شد. بی اختیار، بار دیگر روی زمین جنگل رها شد .

 

این بار تمام تنش آتش گرفت، سوخت. پلنگ، تن مینا را می بوئید. پوزه داغ و گداخته اش را بر صورت مینا می کشید. مینا مات و منگ، تسلیم آن نوازش های کریمانه شده بود. احساس می کرد، تمام جانداران عالم دارند او را نوازش می کنند. به آرامی دوباره چشم باز کرد. شعله های سرخ چشمان پلنگ، نه تنها او، که گویی جنگل را هم داشت به آتش می کشاند.

 

لبخندی از سر رضایت و شوق بر لبان مینا شکفت. مثل شکفته شدن اولین شکوفه درخت سیب، در دیدار با بهار، با هیجان تمام زیر لب زمزمه کرد: خدای من، او یک پلنگ است. یک پلنگ. پس آدم نیست. غریبه نیست. پلنگ، چشمان خیره و پرالتهاب مینا را که دید، کمی فاصله گرفت. انگار که از هیبت آن نگاه ترسیده باشد. بالای سرش بی حرکت ایستاد.

 

هر لحظه انتظار آن را می کشید که مینا فریاد کنان از مقابلش بگریزد. اما لبخند مینا را که دید، نوازش دستان مینا را که روی تن خود احساس کرد، از شدت و خوشحالی و ذوق می خواست به آسمان پر بکشد. تن پلنگ از شوق به لرزه افتاده بود. می خواست روی دست و پای مینا بیافتد، بوسه بارانش کند و به پاس آنهمه کرامت و لطف، آنهمه ایثار، آنهمه دلاوری و بی باکی، به سجده دل عاشق و بزرگ مینا، که این چنین به جان عاشق و بی قرار او آشنا بود، بیفتد.

 

مینایی که صدای دل دردمند و گنگ و وحشی او را شنیده بود. مینایی که سالها بی واهمه و بیم از غریبی و عصیان هزاران دل عاشق جاندار جنگل، بر تاریکترین دقایق سحر جنگل، به مونسی شان آمده بود، برایشان آواز خوانده بود. به پای مینای آشنا و مهربان جنگل بیفتد که هرگز به قصد شکار آنها، پا به حریم سبز جنگل نگذاشته بود، دام پهن نکرده بود.

 

مینا همچنان که پلنگ را نوازش می کرد، به پاس این دیدار، لب به ترانه و آواز گشود، پلنگ در خلسه و شوری غریب رها شد مینا ازجنگل که برگشت تمام گذشته زندگی اش، مثل یک خیال، یک پندار، پیش چشمانش می گذشت. با همه وجود، غم غریب غربت دامنش را گرفت. سر از پنجره بیرون آورد. می خواست سر آدمهای دهکده فریاد بکشد. بگوید: مینا جنگلی شده، دلش را در جنگل جا گذاشته است، آوازش را از این پس دیگر کسی نخواهد شنید.

 

مینا را قلبی عشق و بی ریا، در جنگل به اسیری گرفته است. اما فریاد در گلویش واماند. هنوز تاب رسوایی نداشت. می ترسید مردم دهکده، نا آشنا به غوغای درونش بی باور و حیرت زده، مجنون و دیوانه اش خطاب کنند. مینا شتاب زده، بی اختیار، از کله چو بیرون زد. دوید، هراسان دوید رو سوی دشت. مردم دهکده حیرت زده و ناباور، حضور شادمانه مینا را با اشاره چشم و ابرو، در سکوت پیچیده به لبخند و مهر به یکدیگر می فهماندند. دلیر شده بود . بی پروا، کوچک و بزرگ دهکده را با نام صدا می کرد. دختران شاد و بی خیال دهکده، با دیدن در گشوده کله چوی او آزاد و بی وسوسه و تردید، پا به کله چویش می گذاشتند، شانه بر موهای بلوطی رنگش، سرمه بر چشمان افسون گرش می کشیدند.

 

مینا عروس زیبای دهکده، زیباتر از بهار، لطیف تر از نسیم، با شکوه و وقار تمام پیشاپیش دختران دهکده، از کله چویش بیرون می آمد، توی کوچه های دهکده راه می افتاد. پیر و جوان از دریچه کله چوهاشان با نگاهی ذوق زده و ناباور، او را تماشا می کردند. به حجله گاه رفت . به دیدار تنها چشمه آب دهکده. دستانش را در تن آب چشمه فرو کرد، پیمان وفاداری بست.

 

***


چشم نگران و دل بی تاب جوان، که به عروس دهکده دوخته شد، به یکباره احساس کرد، دستی پنهان، پیش چشمان او، دهکده را به آتش کشیده است، کله چوها را در میان شعله های آتش می سوزاند. جوان، بی تاب از خیال زبانه کشیدن شعله ها، از این کوچه به آن کوچه می دوید، اما، آتش دست بردار نبود. آتش دامن او را رها نمی کرد. می سوخت، فنا می شد و با تمام وجود مینا را صدا می کرد ، او را به یاری می طلبید.

 

عصر که آمد، جنگل، در تدارک آمدن شب و سحر و ورود مینا، پر از نور شده بود. جنگل، عطر تن مینا را گرفته بود. پلنگ، در دور دست ِ جنگل، نغمهء پرنده های عاشق را که لابلای شاخه و برگ سبز درختان پنهان شده بودند ، می شنید. آرزو می کرد کاش می توانست به همه جانداران مظلوم و معصوم جنگل، به آنها که حتی تاب لحظه ای دیدارش را نداشتند بگوید که او دیگر یک پلنگ آواره و زورمند جنگل نیست.

 

او یک عاشق است، یک پلنگ عاشق است. جان عاشق هم مهربان است، تسلیم است، بی زور است. جان عاشق کینه ندارد، خشم نمی شناسد، خوی درندگی ندارد. می دید در جنگل غریبه شده است. حیوانات جنگل برایش بیگانه شده اند.

 

سودای هیچ جنگ و گریزی، هیچ مقابله ای با آنان را در سر ندارد. از بوی خون، از ستیز بیزار است. پیش خودش فکر می کند، کاش همه حیوانات جنگل، چه آنها که زور و توان او را داشتند، چه ضعیف ترینشان، مثل او عاشق می شدند. جنگل به جای جنگ و گریز، به جای نعره و فریاد ، خلوتکدهء عشاق می شد مینا سلطان جنگل می شد. سلطان عشق. به همه جانداران جنگل فرمان می داد، دست از آوارگی و کشتار بردارند به جای آنکه به جان هم بیفتند، عاشق یکدیگر شوند، به سبزه ها و گلهای بهار جنگل بیندیشند.

 

به صدای بال زدن عاشقانه پرندگان جنگل، به جست و خیز بی امان شاهپرکها، به سفر دور و دراز قاصدکها. آنوقت، جنگل جای آسوده و امنی می شد، پر از آشتی و مهر می شد. او می توانست، مینا را برای همیشه به جنگل بکشاند. مینا هم جنگلی شود. در قلب جنگل برای مینا قصری از گل به پا کند. بعد همه حیوانات جنگل را صدا کند، جشن راه بیاندارد، جانداران جنگل، گرداگرد این قصر جمع شوند؛ مینا برایشان آواز بخواند. جنگل میعادگاه عاشقان شود.

 

***

هنوز سحر به دهکده نیامده بود. سیاهی شب، چشم بیدار درختان سبز ِ جنگل را پوشانده بود. مینا در مقابل گرمای بی جان و رمق اجاق نیمه روشنش نشسته بود. دلش شور می زد، اصلاً قرار و آرام نداشت. به چشمان روشن پلنگ فکر می کرد، که در دل جنگل، خیره به سیاهی شب دهکده، دارد انتظارش را می کشید. سیاهی شب دهکده گلویش را می فشرد. با این همه، از رسوایی می ترسید. می ترسید رسوایی بیاید، دامنش را بگیرد، عشقش را بدزدد، فنایش سازد.

 

افتاد در اندیشه نگاه های پر وسواس و کنجکاو مردم دهکده. سحر سرانجام به دهکده آمد. در کوچه پس کوچه های دهکده می دوید. می خواست هر چه زودتر به کوره راه جنگل پا بگذارد. از همان دوردست های جنگل صدای قلب بزرگ پلنگ را شنید.

 

اول بار بود که احساس می کرد، علف ها و گلهای راه جنگل به پایش پیچیده اند، به امکان حرکت و رفتن نمی دهند. از فاصله دور، چشمان خیره و در انتظار پلنگ را دید که مثل گوهر شب چراغ، چونان دو ستارهء روشن و پر نور، بر بلندای تپهء جنگلی می درخشید. مینا بی قرار پا به چشم جنگل گذاشت، به چشم پلنگ. پای درخت بلوط پیر عاشق که رسید، تن داغ و پر التهابش را به خنکای تن بلوط چسباند. پلنگ، مست و بی قرار، گرداگرد مینا می چرخید.

 

هر چه تلاش می کرد، جایی مقابل مینا قرار بگیرد نمی توانست. وحشت داشت از اینکه به مینا نزدیک شود، بسوزد، خاکستر شود.مینا شور و شیدایی پلنگ را که دید، احساس لذت و غرور کرد. خودش را قدرتمندترین موجود روی زمین حس می کرد. او را در آغوش گرفت، سر و گردنش را نوازش کرد، برایش آوازی بلند خواند. آنچنان غرق در دیدار و مونسی پلنگ شده بود که ندانست کی سحر به سر آمده بود.

 

فکر اینکه حضور ناپیدای او میان روز، در دهکده ورد زبانها شده است، به تشویش و نگرانی اش انداخت. می خواست هیزم هایی را که پلنگ از پیش برایش تدارک دیده بود، بر دوش بگذارد، جنگل را ترک کند اما، بی حس شده بود. به سختی بلند شد. خواست دسته های کوچک هیزم های جنگل را بر دوش گذارد، اما هر چه تلاش کرد نای تکان دادن آن دسته کوچک را نداشت.

 

مینا نیم نگاهی به بلوط پیر عاشق انداخت. لبخندی از سر رضایت بر لبانش نشست. به آرامی زیر سنگینی بار هیزم در جنگل قدم بر داشت. پلنگ تا انتهای جنگل پشت سر مینا راه افتاد. پلنگ را از همان فاصله های دور می دید که بر سر تپه جنگل همچنان به تماشای او ایستاده است. مینا بغض کرد. صدای پای آمدن پاییز را در دهکده، صدای شکستن تن شاخه های درختان و جدایی برگهای رنگ پریده و زرد را از سرشاخه های درختان دهکده می شنید.

 

پاییز یرای مینا همیشه قشنگ بود، پر از خاطره بود. اما در این حضور بی هنگام پاییز، مینا دلنگران پلنگ، از پاییز بیزار شده بود. پاییز آمده بود تا راز ورمز عشق میان او پلنگ را فاش سازد. آمده بود هر دوشان را رسوا کند، چشم غریبه ها را به سوی جنگل کشد. می ترسید پلنگ عاشق، از غصه این تاراج بمیرد. آسمان دهکده، همپای دلتنگی و غم مینا، بغضش ترکید، گریه کرد. مینا پا به پای ریزش باران بی امان دهکده گریست، یک گریه بی صدا جوان، خوشحال و سر مست از آمدن پاییز، مثل پرنده ای سبکبال خودش را در توفان هزار رنگ پاییز دهکده رها ساخته بود.

 

مینا و پلنگ هر دو آرام آرام دست بسته، تسلیم سرنوشتی شوم و سیاه شده بودند. لحظه های دیدارشان شتاب زده و کوتاه، خالی از عشق و آسودگی بود. یاد سحرگاه بهار و دیدار مینا، خاطره آواز بلند مینا، پلنگ را به زانو درآورده بود. عشق، آنچنان توان و نیرویی به او بخشیده بود که می دید اگر اراده کند، حتی می تواند تا قلب آسمان به پرواز درآید. با تمامی این احوال، پلنگ جسارت وارد شدن به کله چوی مینا را نداشت. شامه تیز پلنگ یکراست او را به طرف کله چوی مینا کشاند. از شدت اضطراب، قلبش تند تند می زد. مقابل در کله چوی بسته مینا که رسید، دست و پایش سست شد.

 

میخکوب شد. به سختی از هیزم های تلنبار شده اطراف کله چوی مینا بالا رفت. خودش را به بام رساند و نفسی براحتی کشید. از آسمان ابری و سیاه دهکده، قطرات آب باران بر سر و روی پلنگ می نشست. مینا سحرگاه پا به جنگل که گذاشت، در اولین نگاه و دیدار، پلنگ را مثل روزهای نخست آشنایی، چابک و پر نیرو یافت. چشمانش دیگر آن مظلومیت و دلتنگی همیشگی را نداشت.

 

چون یاقوت می درخشید. بلوط از هیجان حضور و نوازش مینا بیدار شد. مینا راه افتاد. پلنگ همچنان خیره به تماشای او، از جایش تکان نخورد. چند قدمی جلوتر نرفته بود که بی اختیار سر بر گرداند. با حیرت و ناباوری، لختی به پلنگ نگاه کرد. از دیدن بی اعتنایی و بی تفاوتی پلنگ تمام تنش به لرزه افتاد. مینا می خواست با تمام وجود سر پلنگ فریاد بکشد تهدیدش کند، او را وادار سازد که مثل همیشه به دنبالش راه بیفتد. مینا با همه خشم و عصیان، بی آنکه دیگر سر برگرداند و پلنگ را ببیند، شتابان از جنگل فرار کرد. شب دهکده، با آوای بلند، پلنگ را صدا می کرد.

 

هیجان و التهاب رسیدن دوباره به کله چوی مینا، آرامیدن بر بام کله چوی مینا، او را مثل پرنده ای تیز پرواز به سوی دهکده می کشاند. تنها در این میان، مینا بود که بی خبر از آمد و رفت های شبانه پلنگ به دهکده، شب ماندگاری اش به سحرگاه بر بام کله چو بی خبر از همه ایثارها و بی قراری ها و از خودگذشتگی های پلنگ هر زمان دل و روحش به عصیان و خشم بیشتری کشانده می شد بی آنکه بداند که پلنگ، دیگر آوره نیست، سرگردان نیست، حتی شیفته مینا هم نیست بلکه به تمامی در وجود مینا یکی شده و دیگر هیچ. پلنگ بر بام کله چوی مینا، لحاف آسمان پر ستارهء دهکده را بر سر کشید و با تمام وجود گوش به آواز مینا سپرد.

 

مینا باور کرده بود پلنگ سرانجام به وسوسهء گریز و بی وفایی افتاده، دست از شور و التهاب عاشقی کشیده، دیگر میلی به مانده در کنار او ندارد. مینا آهسته و آرام در گل ولای کوچه های دهکده قدم برداشت . چنان میل و رغبتی در رفتن به جنگل و دیار پلنگ نداشت. باران که بند آمد، مه سنگین سپید صبح، درختان جنگل را بلعیده بود. مینا هیچ جا را نمی دید. نگاه پر کینه و نگرانش اطراف را جستجو می کرد. پلنگ گویی از جنگل گریخته بود. برای همیشه مینا را ترک کرده بود.

 

از چشمان باران خورده بلوط پیر، اشک می بارید، انگار که بلوط هم به خاطر دل شکسته و ناکام مینا و عشق برباد رفته او می گریست. پلنگ، خیس از باران تند سحرگاه دهکده به دنبال مینا که از کله چویش بیرون زده بود از بام کله چو بیرون آمد. می خواست مینا حضور او را در دهکده در نیابد، همین بود که از او فاصله گرفت. پلنگ به انتظار مرگ روز و آمدن شب و تولد سحر و دیدار مینا، سر بر دامن بلوط پیر عاشق گذاشت.




نوع مطلب :
برچسب ها : مینا و پلنگ، کندلوس، لاشک، مازندران، نوشهر، جهانگیری،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 23 تیر 1392
شنبه 10 تیر 1396 08:27 ق.ظ
I'm not sure why but this site is loading very slow
for me. Is anyone else having this issue or is it a problem on my end?
I'll check back later on and see if the problem still exists.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 06:32 ب.ظ
Excellent post. I used to be checking continuously this blog and I am inspired!
Very helpful information specially the final section :
) I maintain such info much. I used to be
seeking this particular information for a very lengthy
time. Thank you and good luck.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 04:42 ق.ظ
I used to be recommended this blog via my cousin. I'm not positive whether this put up is written by him
as nobody else realize such special approximately my problem.
You're incredible! Thank you!
جمعه 17 بهمن 1393 12:22 ب.ظ
سلام.ممنون ازداستان زیباتون.مادرم میگفت که مادربزرگم صدای زیبایی داشت وشبها موقع بافیدن در کرچال آواز میخواند.خانه شان هم درجنگل بود.روستایی با چند خانواده در اعماق جنگلهای سوادکوه.شبها که آواز میخواند پلنگی میامد وتا پایان اوازش پشت خانه شان میماند وسپس میرفت.مادربزرگم موقع زایمان سه قلوهاش که هر سه پسر بودند به رحمت خدا رفت.اون حتی 30 بهار راهم ندید.روحش شاد.انچه که شما گفتین فقط داستان نبود یقینا ریشه در واقعیت داشت.موفق باشید.
متشکرم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل
ابزار پرش به بالا ابزار پرش به بالا
دریافت کد جملات شریعتی


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب